یکشنبه 1388/01/16 (23:56)
من نتونستم ..من کم آوردم
وقتي نميتوني فرياد بزني ناله نکن!!خاموش باش قرن ها ناليدن به کجا انجاميد؟؟ تو محکومي به زندگي کردن تا شاهد مرگ آرزوهاي خودت باشي ...
( استاد علی شریعتی)
جز خدا هیچکس تنها نبود دوست داشتن ...!!!
83 روز شد یکشنبه 1388/01/16 (23:56) من نتونستم ..من کم آوردم
وقتي نميتوني فرياد بزني ناله نکن!!خاموش باش قرن ها ناليدن به کجا انجاميد؟؟ تو محکومي به زندگي کردن تا شاهد مرگ آرزوهاي خودت باشي ...
|
نوشته شده توسط "من"
۷۸ روز از جدایی من و تو گذشت اما... چهارشنبه 1388/01/12 (14:37)
الان 68 روزه که رفتم و رفتی... شنبه 1388/01/01 (23:23) گفته بودم رفتم بیا ... حتی اگه یادت باشه چقدر هی بهت می گفتم رفتم بیا..اما می دونستم نمیای و تو نیومدی.. سال خوبی داشته باشی.. خوش باشی ... خوشحالم که به آرزوت رسیدی.. اما من به آرزوی خودم نرسیدم... آرزویی که دیگه آرزو نیست... برو .چون تا بزرگی میخوام آرزوم باشی
|
نوشته شده توسط "من"
الان 57 روزه که ....دارم روزها رو میشمارم چهارشنبه 1387/12/21 (11:11)
اصلا دلم دیگه تنگ نمیشه اما حس عجیبی دارم وقتی به رفتارای اون و خودم فکر میکنم از خودم تعجب میکنم انگار یه ابری جلو چشام بود که الان باریده و رفته میدونی چیه؟؟؟تو خیلی منتظر بودی که من بیام شهرتون اما الان که قراره واسه عروسی بیام تو نیستی.....وقتی فکر میکنم چطور راحت فراموش شدم به این نتیجه میرسم که جزو فراموش شدگان بودم ....اصلا دیگه غرورم اجازه نمیده که بهت فکر کنم چون ارزش خودمو میدونم و دیدم که تو منو چه جور میبنی....تولدتم تبریک نمیگم هر چند که....
به یاد من نیستی.....همون ۲۶ که تولدته و من یادمه اما تو هیچ وقت تولد منو بیاد نمییاری ... اگه یادت باشه این ۴ سال خیلی بخشیدمت و از کوتاهی هات گذشتم و حرفاتو به دل نگرفتم...همون ۲۶ عروسیه و من به یادت نخواهم بود ....بازم خدانگهدارت...میدونی چرا خدانگهدارت؟؟؟؟تا یه روزی متوجه رفتارات با من بشی و شاید سر خانواده ات بیاد و یا شایدم افسوس بخوری و قدر منو بیاد بیاری!!!...پس خدانگهدارت تو جزو بدترین کسایی بودی که تقدیر تو راه زندگیم قرار داد.
|
نوشته شده توسط "من"
دیگه نمی خوام کسی رو که چهل و یک روزه ازم بی خبره دوشنبه 1387/12/05 (13:10) براي ماندنش به خدا التماس كردم از خدا خواستم از حمايت ما رو بر نگرداند كه من بي او هيچم نيمه شب ها برايش دعا كردم اه كشيدم ولي او رفت و خدا گريه هايم را نشنيد و نديد و دعا هايم را نشنيد و مورد اجابت قرار ندادو او را برد و ان زمان بود كه من از همه و هر چه داشتم بريدم و هاي هاي گريستم و او رفت و من فقط ناظر رفتن او بودم رفتني كه هيچ اميدي به بازگشت ان ندارم ونخواهم داشت و امروز من او را براي هميشه از دست داده ام نه مي توانم او را حس كنم و نه در آغوش بگيرم او رفت گر چه برايم هميشه ماندگار است ...
|
نوشته شده توسط "من"
دوشنبه 1387/12/05 (13:8) منتظری چه اتفاقی بیفتد؟
اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم
|
نوشته شده توسط "من"
دوشنبه 1387/12/05 (12:28) هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است. دکتر شریعتی
|
نوشته شده توسط "من"
خداحافظ دوشنبه 1387/11/07 (1:31) بنام خدایی که هر چه داریم از اوست ، اوست که می بخشاید اگر شایسته بخشایش باشیم. این روزا فکر می کنم زندگیم بی معنی شده ،یعنی مگه هدف من از زندگی بودن با علی بود؟؟؟دلم خیلی تنگه....دو هفته میشه که از سفر مشهد برگشتم..قبل اون هم از عاشورا که من باهاش تماس گرفتم خبری ازم نگرفته؟؟!!!..آخه قبلش هم یه هفته با هم صحبت نکرده بودیم.....بعد اون تا امروز 2 تا تماس اونم من گرفتم که جالب نبودن!!واسه همین رفتاراش که قبلا هم تکرار شده بود و واسه اینکه اون روز و چندین مورد پیشتر بهم گفت برو منتظر من نمون خیلی تلاش کردم بفهمه داره اشتباه میکنه !! که جوابش این بود: می دونم دارم اشتباه می کنم ، ولی همیشه از دست دادن فرصت عادتمه!!چی باید بگم بهش وقتی میگه به پای من نشیین،وقتی میگه اگه موقعیت خوب پیش اومد برو ...وقتی تا من حالشو نپرسم خبری نمیگیره؟؟....وقتی هر موقع بهش زنگ می زنم میگم چیکار میکردی میگه به تو فکر میکردم.. و وقتی دو بار نامردیشو جلو چشام دیدم..وقتی به خاطر اینکه تو سینما یکییو شبیه مورد اولش می بینه رنگ و روش میپره و منی که کلاس دارم بهم میگه میشه تو خودت بری؟؟؟میگه بریم دنبالش و چیزای دیگه که نمی تونم اینجا بگم....وقتی همه این 3 تا وبلاگ رو بخاطر اون درست کردم ..که اونم نیاد بخونه و نظر بده بگه حوصله نداشتم...کسی که حتی حاضر نمیشه به خاطر غرورش یا نمی دونم چی یه زنگ یا اس ام اس 16 تومنی بده!!!تا بفهمه چمه کجام؟؟؟کسی که 4 سال منتظر دوست داشتنش موندم کسی که گفتم شاید دست از لجبازی ورداره؟؟وشاید به زمان نیاز داره تا بفهمه منو دوست داره که در جواب گریه هام بهم بگه من تو رو اون اندازه که تو منو دوست داری دوست ندارم !!! می ترسم تو زندگی با من اذیت شی؟؟؟و خیلی حرفاش که اینجا نمیگم ..همه میگن که اون نمیخوادت؟؟؟ میگن لیاقت منو نداری ..میگن من از تو بهترم؟؟حتی خودتم میگی علی؟؟؟چرا؟؟مگه این انسان نیس که ارزش انسانهای دیگه رو ؟؟/ البته بعضی جاها با ایردای بی موردی که از من میگری میرسونی که من اون نیستم؟؟/بهر حال من نمیخوام به آرزوهات که از زنت فقط یه عروسک خونگی هس بد بگم ..ولی خودت باید ببینی .. همیشه میگی که من اخلاقم خوبه و می ترسی و میگس کمتر کسی میتونه اخلاقهای تو رو تحمل کنه؟؟یعنی تو فقط به خاطر ترس از اینکه بهتر از من پیدا نکنی نمی خوای منو از دست بدی که همیشه هم ثابت کردی که واسه موندن من هیچ تلاشی نخواهی کرد و بودن و نبودنم مهم نیس حالا این وسط بمونم هم بد نیس ! نمی دونم اونجا با کیا هستی خوب حقیقتا پسری و ذاتا ...هیچی ولش کن...علی من مشهد به امام رضا (ع) قول دادم با تو دوست نباشم با تو که پسری و در حقیقت صحبت با تو اونم دوستانه میشه گناه رو ترک کنم در حقیقت بیشتر به خاطر رفتارات و اینکه قصدت هم ازدواج نیست و حالا که به من اثبات شده چه بدتر...مگه اینکه جور دیگه بشه که حالا اونم با این رفتارات؟؟؟خیلی بی خیالی انگار نه انگار 4 سال به تو فکر کردم...در حالی که اینجا کسایی بودن که 8 سال تمام عاشقم بودن و خودم عین رفتار تو اونرارو رد کردم راست میگن که اگه کسی یکیو دوس داشته باشه میره خواستگاری نه ..................................... اون حتی تا این مرحله اومد اما تو چی بعضی وقتا به خودم شک مینکم تو واقعا منو دوست داشتی؟؟؟ یا فقط چون بودم با من بودی>؟علی تویی که وقتی گریه ام نفسمو برید حتی با قطع شدن گوشیم زنگ نزذی تا آرومم کنی نخواستی...تو کی هستی دل داری؟/ ...چرا نمیگی حقیقتو ؟؟فکر کردی گدایی عشقو میکنم علی مغزم دیگه کار نمیکنه همین که هیچ وقت دنبال برگردوندن من نبودی نخواستی بمونم میگی برو برو ...پس میرم علی و میدونم این بار هم مثل همیشه نمیای دنبالم ...که البته این بار اگه خواستی که شک دارم باید اگه میای یه جور دیگه بیای با یه چش دیگه و با رفتاری متفاوت بیای میدونی که چی میگم همونی که تو میگفتی حرفشو نزنم ..زوده ...علی جان، سمانه عوض شد دلیلش خود تو و رفتاراته ... و خوش به حالت که سمانه همیشه حرفای دلشو بهت میگه تا تو خودت بفهمی چیکار کنی که می فهمی و نمیکنی تا من زجر بکشم .. اذیت من دل خوشی میاره؟............چرا تو تو هیچ وقت از دلتو خودت نمیگی دیونه شدم حرف بزن بنویس مگه میمیری یا شایدم من بفمم راحت تر برم .......بازم مینویسم خواستی بیا بخون و مثل همیشه جواب نده....خدانگهدارت علی من اونم واسه همیشه خداحافظ ..حلالم کن و منو ببخش که مثل اون اولی که دیدمش اصلا هم زیبا نبود من نمیگم به همه نشون دادم حتی دایی ام گفتن زیا نیست اما مجنون بودی حالا هم که داری رفتار اونو رو من تلافی میکنی........ زیبا نیستم از نظر تو .... حتما هستن و بودن و خواهند بود کسانی که قدر من رو بدونن اونجور که هستم و متاسفم که ارزشهات واسه زندگی با من متفاوته...یادت باشه دوست داشتم دیونه ای که واسه هیچ از دستم دادی ،سعی میکنم ببخشمت و رفتاری که تو با من داشتی رو من با کس دیگه ای نکنم ..هرچند که بدترشو به یکی هدیه کردم میدونی قضیه تو رو بهش گفتم ناراحت شد اما بازم منو میخواست و اصرار میکرد آنقدر محل نذاشتم تا رفت..... تو ارزش این همه عشقو داشتی؟؟؟ گناه من بود که پا تو زندگیم گذاشتی .... خداحافظت.
|
نوشته شده توسط "من"
دوشنبه 1387/09/25 (22:32)
امروز دوباره دلم گرفت..
خسته شدن از انتظار چه جوری میشه؟اینکه ندونی آخرسر چی میشه چه حالی میشی؟خیلی دلم گرفته از همه چی همه جا و همه کس مگه من دل ندارم مگه تا کی باید ندونم کجای دنیام..چرا باید اینجوری باشم..جوابی برای سوالام ندارم..چراکه حقیقتی تلخند..علی خسته شدم..معنی حرفاتو نمی فهمم نمی دونم میخوای بمونم یا نه؟نمی دونم جز من کس دیگه ای رو دوس داری یا نه..یه چیز رو خوب می دونم اونم اینکه چیزهایی هستن که بهم نمی گی چرا ؟نمی دونم...تو رو خدا فقط حرف بزن..سخت نیس..ولی بگو علی
|
نوشته شده توسط "من"
جمعه 1387/06/29 (1:8)
|
نوشته شده توسط "من"
سکوت سرشار از ناگفته هاست........ جمعه 1387/06/15 (1:17) دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو و من برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است .سخن بگوییم . . . . . گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاریست زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد . . . از بخت یاری ماست شاید که آنچه که می خواهیم یا به دست نمی آید یا از دست می گریزد . . . می خواهم آب شوم در گستره ی افق آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم حس می کنم و می دانم دست می سایم و می ترسم باور می کنم و امیدوارم !که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد . . . چند بارامید بستی و دام برنهادی تا دستی یاری دهنده کلمه ای مهر آمیز نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟ چند بار دامت را تهی یافتی؟ . . . از پای منشین ... آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری . . . پس از سفر های بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم بادبان برچینم پارو وانهم سکان رها کنم به خلوت لنگرگاهت در آیم و در کنارت پهلو بگیرم آغوشت را بازیابم ... استواری امن زمین را زیر پای خویش . . . پنجه درافکنده ایم با دستهایمان به جای رها شدن سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را !به جای همراهی کردنشان عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب ... در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه . . . هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر . . . این همه پیچ این همه گذر این همه چراغ این همه علامت و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم خودم هدفم !و به تو وفایی که مرا و تو را به سوی هدف را می نماید . . . جویای راه خویش باش از این سان که منم در تکاپوی انسان شدن در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را آزادی را خود را در میان راه می بالد و به بار می نشیند دوستی ای که توانمان می دهد تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری این است راه ما تو و من . . . در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است داستانی ، راهی ، بی راهه ای طرح افکندن این راز راز من و راز تو ، راز زندگی پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است . . . بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم اما در همه چیز رازی نیست گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست سکوتِ ملاله ها از راز ما سخن تواند گفت . . . به تو نگاه می کنم و می دانم تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد آسوده خاطرت کند بگشایدت تا به درآیی من پا پس می کشم و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود . . . پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم از دیگران شکوه آواز می کنم !فریاد می کشم که ترکم گفتند :چرا از خود نمی پرسم کسی را دارم که احساسم را اندیشه و رویایم را زندگی ام را با او قسمت کنم؟ !آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود . . . بی اعتمادی دری است خودستایی چفت و بست غرور است و تهی دستی دیوار است و لولاست زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن از رخنه هایش تنفس می کنیم . . . تو و من توان آن را یافتیم تا بر گشاییم تا خود را بگشاییم . . . بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم خود را به تمامی بر آن می افکنم اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست !راهی به جز اینم نیست . . . .سکوتم سرشار از ناگفته هاست
|
نوشته شده توسط "من"
جمعه 1387/06/15 (1:13)
دوباره سلام خدا:
دوباره مهمونتیم خدا....دست خالی نریما .....نماز روزه هاتون قبول باشه....
|
نوشته شده توسط "من"
دلم گرفته یکشنبه 1387/05/27 (23:54) بهانه بسیار است برای گریستن .... اما تحملی باید که افشای راز سوختن خصلت پروانه نیست.... عشق...........سکوت..............تنهايي........کاش مي توانستم گل هايي را که از قلبم چينده ام نثار پاکي عشق و قلبت و زيبايي نا فذ چشمانت کنم........ولي افسوس هرگز ..تقديم به تو که جاود انه در قلب کوچکم هستي و لحظه اي نيست اشکي براي تو نريزم ثانيه هاي زند گي ام بي تو سپري مي شود و تو با داشتن همه چيز تنهايي من را نخواهي فهميد چون دم از دوست داشتن زياد تو نمي زنم.......مي دانم د لت د ر تسخير است.....من و قلب عاشقم هميشه انتظارت را از پشت اشک ها و آه ها خواهیم کشید. کاش عشق را مجال اندیشه بود.چگونه و به چه آسانی فراموش شدن.سخت است می دانم.اما چاره ای نیست.شاید رفتن تنها بهانه ای باشد برای گفتن اینکه : "دوستت دارم". این حقیقت من است دوست می دارم کسی را که دوستم دارد. اگر بفهمم که کسی که دوستش دارم برای من ارزشی قائل نیست یا دوستم ندارد .لحظه ای نخواهم ماند این سه سال و نیم دنبال بهانه های دوست داشتن تو بودم ..ولی افسوس تو هیچ وقت مرا ندیدی و برای محبت من جز پاسخ متقابل که در واقع فرار از عذاب وجدان بود چیزی نداشتی...شاید اشتباه فکر می کنم ولی می دانی که خیلی برای اثبات آن به تو تلاش کردم واین شاید کوتاهی توست که به دنبال اثبات نبودی گفتم عمل نکردی و خواستم ولی همیشه به دنبال سر کوبش بودی.گفتم رفتم بیا...ولی ۲۴ روزه نیومدی.بعد این بیای ارزشی نداره..عزیزم شاید مهم نبودم...هر چی هست می روم و تو بدون هیچ عذاب وجدانی با بقیه خوش باش می دونم...که قلبت و حرفات تنها برای من نبود.ولی کاش می گفتی برو بهتر از این بود که ندونم چیکار میکنم.ارزش خودم رو ندونم...با اینکه میدونم...سعی میکنم فراموشت کنم..اگه خدا بخواد....سخته بفهمم سه سال و نیم محبتم به کسی بود که فقط منو نمی خواست..جز من کسایی هم بودن..یا حداقل عشقی تو قلبش بود.علی من
|
نوشته شده توسط "من"
یکشنبه 1386/08/20 (23:32)
گل های کبود ای همه گل های از سرما کبود , خنده هاتان را که از لب ها ربود؟ مهر ,هرگز این چنین غمگین نتافت باغ ,هرگز این چنین تنها نبود. تاج های نازتان بر سرشکست باد وحشی چنگ زد در سینه تان صبح می خندد ,خود آرایی کنید ! اشک های یخ زده ,آیینه تان. رنگ عطر آویزتان بر باد رفت عطر رنگ آمیزتان نابود شد زندگی در لای رگ ها تان فسرد آتش رخساره ها تان دود شد! روزگاری ,شام غمگین خزان خوشتر از صبح بهارم می نمود. این زمان - حال شما ,حال من است. ای همه گل های از سرما کبود! روزگاری ,چشم پوشیدم ز خواب تا بخوانم قصه ی مهتاب را این زمان - دور از ملامت های ماه - چشم می بندم که جویم خواب را! روزگاری ,یک تبسم ,یک نگاه خوشتر از گرمای صد آغوش بود این زمان ,بر هر که دل بستم, دریغ آتش آغوش او خاموش بود. روزگاری ,هستیم را می نواخت آفتاب عشق شور انگیز من, این زمان ,خاموش و خالی مانده است سینه ی از آرزو لبریز من. تاج عشقم عاقبت بر سر شکست, خنده ام را اشک غم از لب ربود , زندگی در لای رگ هایم فسرد ,
|
نوشته شده توسط "من"
یکشنبه 1385/12/27 (14:27)
مى بوسمت پنجشنبه 1385/10/14 (15:33)
يك روز مي بوسمت !
فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... ! يك روز مي بوسمت ! پنهان كردن هم ندارد . مثل خنده هاي تو نيست كه مخفي شان مي كني ، يا مثل خواب ديشب من كه نبايد تعبير شود ، مثل نجابت چشمهاي تو است ، وقتي كه توي سياهي چشمهاي من عريان مي شوند . عرياني اش پوشاندني نيست ، پنهان نمي شود ... . يك روز مي بوسمت ! يكي از همين روزهايي كه مي خندانمت ، يكي از همين خنده هاي تو را ناتمام مي كنم : مي بوسمت ! و بعد ، تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ... . يك روز مي بوسمت ! يك روز كه باران مي بارد ، يك روز كه چترمان دو نفره شده ، يك روز كه همه جا حسابي خيس است ، يك روز كه گونه هايت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را كني ، آهسته ، مي بوسمت ... . يك روز مي بوسمت ! هر چه پيش آيد خوش آيد ! حوصله ي حساب و كتاب كردن هم ندارم ! دلم ترسيده ، كه مبادا از فردا ديگر « عشق من » نباشي . آخر ، عشق چهار حرفي كلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتني شده كه براي خيلي ها چهار حرف كه سهل است ، هزار هزار حرف باشد . به قول شاعر : عشق كلاس اول ، تنها چهار حرف است ، اما كلاس آخر ، عشق هزار حرف است ... . يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... ! يك روز مي بوسمت ! مي خندم و مي بوسمت ! گريه مي كنم و مي بوسمت ! يك روز مي آيد كه از آن روز به بعد ، من هر روز مي بوسمت ! لبهايم را مي گذارم روي گونه هايت ، و بعد هر چه بادا باد : مي بوسمت ! تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ...
|
نوشته شده توسط "من"
یکشنبه 1385/09/19 (14:18)
سلام علی خوبم...
امید دارم که امروز وبلاگمو بیبینی اگه این توفیق نصیب من شد من خیلی کم میارم با این وبلاگم نمی دونم شاید دقت نکنی ولی اگه ببینی یا دقت کنی متوجه شدی که من خیلی وقته دیگه هیچی نمی نویسم دیگه برات شعر نمی خونم دیگه تو به من نمی گی شاعر من نمی دونم چرا حتی دیگه تو وبلاگم هم چیزی نمی نویسم ...اینم خوب می دونی که امید به خوندن نوشته هام منو به نوشتن وا می داشت ولی علی جونم اگه تو نخونی من دیگه واسه کی بنویسم برا چی بنویسم ...و حالا دوباره این امید منو واداشت که یه چیزی برات بنویسم هر چند کم ............. در هر صورت" علی من " کم رنگی وبلاگمو به حساب کم رنگی دلم نذار و اینو بدون که شاید الان قشنگ تر دوست دارم ازت ممنونم نه به خاطر اینکه باهامی بلکه برا خاطر شخصیتی که وقتی با تو حرف می زنم ژیدا می کنم و به خاطر محبتی که بهم داری و به خاطر اینکه دوسم داری...... نمی دونم ولی چند وقتی هس که حس می کنم خیلی دوسم داری دوست دارم همه ی وجود من......علی خوبم ... علی شادم... علی قشنگم ...علی بهترینم...علی خودم ............................................................تنها دلیل نفسهام .....وقتی با تو ام نمی خوام ازت جدا شم......یاد نگاه آخرت هنوز تو قلبم روشنه.... هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید
|
نوشته شده توسط "من"
دوشنبه 1385/06/13 (15:53) اسیر جان می دهم به گوشه ی زندان سرنوشت سر را به تازیانه ی او خم نمی کنم افسوس بر دو روزه ی هستی نمی خورم زاری بر این سراچه ی ماتم نمی کنم با تازیانه ی گرانبار جانگداز پندارد آنکه روح مرا رام کرده است. جان سختیم نگر ، که فریبم نداده است . این بندگی که زندگیش نام کرده است. بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی جز زهر غم نریخت شرابی به جام من گر من به تنگنای ملال آور حیات آسوده یک نفس زده باشم حرام من تا دل به زندگی نسپارم ، به صد فریب می پوشم از کرشمه ی هستی نگاه را هر صبح و شام چهره نهان می کنم به اشک تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را. ای سرنوشت ، از تو کجا می توان گریخت ؟ من راه آشیان خود از یاد برده ام یک دم مرا به گوشه ی راحت رها مکن با من تلاش کن که بدانم نمرده ام! ای سرنوشت مرد نبردت منم ،بیا زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز شادم از این شکنجه خدا را، مکن دریغ روح مرا در آتش بیداد خود بسوز ! ای سرنوشت ، هستی من در نبرد توست بر من ببخش زندگی جاودانه را منشین که دست مرگ زبندم رها کند محکم بزن به شانه ی من تازیانه را! "فریدون مشیری"
|
نوشته شده توسط "من"
شب دعا پنجشنبه 1385/05/05 (20:0)
بیایید امشب دعا کنیم
برای برآورده شدن دعای همدیگه
|
نوشته شده توسط "من"
یکشنبه 1385/05/01 (14:34) سنگ و آئینه سرگشته ای به ساحل دریا, نزدیک یک صدف, سنگی فتاده دید و گمان برد گوهر است! گوهر نبود _اگرچه_ولی در نهاد او, چیزی نهفته بود که می گفت از سنگ بهتر است! جان مایه ای به روشنی نورعشق شعر از سنگ می دمید! انگار دل بود!می تپید! اما چراغ آینه اش در غبار بود! دستی به او گشود و غبار از رخش زدود خود را به او نمود. آئینه نیز روی خوش آشنا بدید با صد امید دیده در او بست صد گونه نقش تازه از آن چهره آفرید در سینه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد سنگین دل از صداقت آئینه یکه خورد! آئینه را شکست!
|
نوشته شده توسط "من"
برای اشکهایم از زیبایی وداع گفتم ......... آنچنان خندید........ شنبه 1385/04/10 (11:47) شعلهی رمیده میبندم این دو چشم پر آتش را تا ننگرد درون دو چشمانش تا داغ و پر تپش نشود قلبم از شعلهی نگاه پریشانش میبندم این دو چشم پر آتش را تا بگذرم ز وادی رسوایی تا قلب خامشم نکشد فریاد رو میکنم به خلوت و تنهایی
ای رهروان خسته چه میجویید در این غروب سرد زاحوالش او شعلهی رمیدهی خورشید است بیهوده میدوید به دنبالش او غنچهی شکفتهی مهتاب است باید که موج نور بیفشاند بر سبزه زار شبزدهی چشمی کاو را به خوابگاه گنه خواند باید که عطر بوسهی خاموشش با نالهی شوق بیامیزد در گیسوان آن زن افسونگر دیوانه وار عشق و هوس ریزد باید شراب بوسه بیاشامد از ساغر لبان فریبایی مستانه سر گذارد و آرامد بر تکیه گاه سینهی زیبایی ای آرزوی تشنه به گرد او بیهوده تار عمر چه میبندی؟ روزی رسد که خسته و وامانده بر این تلاش بیهوده میخندی آتش زنم به خرمن امیدت با شعلههای حسرت و ناکامی ای قلب فتنه جوی گنه کرده شاید دمی زفتنه بیارامی میبندمت به بند گران غم تا سوی او دگر نکنی پرواز ای مرغ دل که خسته و بیتابی
|
نوشته شده توسط "من"
برای زنده بودن دلیل آخرینم باش جمعه 1385/04/09 (13:34)
بعضی از آدم ها بعضی از آدم ها به تو فکر می کنند. بعضی از آن ها به تو توجه می کنند. بعضی ها عاشقت می شوند بعضی ها آرزو دارند هدیه شان را بپذیری ، بعضی ها فکر می کنند تو برای آنها هدیه ای. بعضی ها دلتنگت می شوند ، بعضی ها برای موفقیت هایت جشن می گیرند. بعضی ها قدرتت را تحسین می کنند. بعضی ها می خواهند فقط با تو حرف بزنند، بعضی ها تنها می خواهند دستت را بفشارند. بعضی ها می خواهند که تو همیشه شاد باشی ، بعضی ها می خواهند همیشه سلامت باشی. بعضی ها برایت آرزوی سعادت دارند. بعضی ها می خواهند فقط با تو باشند، بعضی ها حمایت تو را می خواهند. و بعضی ها شانه هایت را برای گریههایشان و همه احتیاج دارند تا اینها را به تو بفهمانند. اما..........هرگز از آرزوی کسی مگریز، شاید این تنها چیزی باشد که آنها در زندگی دارند.
|
نوشته شده توسط "من"
سهم من چیست مگر؟؟؟ پنجشنبه 1385/03/18 (23:55)
هر وقت باهات حرف می زنم .حس می کنم بیشتر دوست دارم....
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست....الان اصلا حال خوبی ندارم..نمی تونم بفهمم دوست داشتن یعنی چی؟؟؟چرا نمی تونه منو بشناسه...چرا اونی که می گه دوسم داره....چرا کاری رو که می دونه با اون من خوشحال می شم نمی کنه.. مگه دوست داشتن چیه... دوستی چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی دونم...........آخه چقد می خواد نفهمه... دل غمگین منو باز تو آروم می کنی چقده سخت خدایاااااااا...............
|
نوشته شده توسط "من"
بیا عزیز رفته بی تو دلم گرفته نذار بمونم با این غروب غم گرفته پنجشنبه 1385/03/18 (23:40)
وقتی می خواهید تو قلبش جا بشید ... خودتونو کوچیک نکنید.
تو مرا رنجانده ای روز و شب گریانده ای
|
نوشته شده توسط "من"
چهارشنبه 1385/02/27 (1:41)
ای همه ی وجود من نبود تو نبود من... شنبه 1385/02/02 (23:43) آي عاشقاي بي گناه ، ما همه زرد و بي كسيم (شاید عاشق وازه سنگینی باشه...یه دل باخته ی چشم انتظار)...
وقتی دوستات هی بهت بگن ...مگه تو و علی با هم ....خدایا من به خدا مجبورش نمی کنم ..اصلا نمی خوام بگم.. نیستی اما دوست دارم ...هنوزم که هنوزه
خدایا فقط تو می تونی بفهمی 7 ماه انتظار یعنی چی؟؟!!ا چی کار کنم..خدا فقط به تو دارم میگم ...به تو..فقط تو میگم بیا...سرم داد میزنه..میگم 7ماهه ندیدمت میگه منم ندیدمت...خدایا ااااااااااااااا خدایا اگه من به تو همچین التماسی می کردم هر چی می خواستم می دادی ..خدایا "زندگی جز با تو برام حرومه اگه نیای کار دلم تمومه" "
علی این بار خواهش نمی کنم....علی بیا
|
نوشته شده توسط "من"
رازهای عشق چهارشنبه 1385/01/30 (9:40) راز اول عشق تاريخ ارسال: شنبه، 12 آذرماه 1384 راز دوم عشق تاريخ ارسال: شنبه، 19 آذرماه 1384 راز سوم عشق تاريخ ارسال: چهارشنبه، 23 آذرماه 1384
راز پنجم عشق تاريخ ارسال: پنجشنبه، 24 آذرماه 1384
|
نوشته شده توسط "من"
نه ... دل به دل را نداره شنبه 1385/01/26 (21:32)
نه ... دل به دل را نداره
|
نوشته شده توسط "من"
واسه چی فاصله افتاد تو میون تو و من...داره دیونه میشه دلم تو سینه واسه تو پنجشنبه 1385/01/24 (0:58)
معبود دلم عزیزم تو کسی بودی که واژه ی عشق و احساس را در وجود من نهادی تو به من مزه ی عاشق شدن را چشاندی تو یادم دادی که چشم انتظارت باشم. بی تو هرگز با تو عمری لفظی است که زمزمه خواهم کرد . تا شاید حقیقت یابد. نازنینم!نمی دانی چه روزهاییرا که بی تو به امید با تو بودن سپری کردم اگر .اگر روزی بفهمم که امیدم پایانی ندارد چه.چه خواهم کرد. من چه خواهم شد اگر دریابم که دستانت.قلب پر احساست وبرق چشمان پر عشقت دیگر مال من نیست .دیگر برای من نیست مهربانم ! از من دوری نکن هستی من بی تو سرشار از نیستی است. اگر روزی برای من شوی بدان آن روز برای من تولدی جاودان خواهد بود بگو که از منی و برای من.فقط یک بار .اگر فقط یک بار این واژه را از لبان پر مهرت بشنوم تا آخر عمر آرزویی ندارم.آرزوی من بودن با توست. تویی که قلبم را سرشارازمهر کردی تویی که سفیدی واژه ی احساس . سرخی دل عاشق را به من چشاندی. دانی که از زندگی چه می خواهم؟؟ من تو باشم.تو پای تا سر تو زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو بار دیگر تو
نگذار بیم از دست دادنت بر لوح وجودم جاری شود.نگذار بی تو باشم آخه می دونی بی تو می میرم.بی تو چیکار کنم کجا برم به کی بگم.یاد چشات ناز نگات. غربت صدات و مهربانی وجودت با من چه می کند می دونی تو برام یه چیز دیگه ای مثل یه حسی که آرومم می کنه. تنها دلیل زندگی ام با یه غمی دوست دارم دلم واست تنگ شده .کی میشه دوباره تو رو کنار خودم ببینم .چطور میشه چی کار میشه کرد.تا همیشه پیشم بمونی .می دونی خیلی دیر بدستت آوردم .. نمی دونم تقدیر چی میخواد.. به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته دوست دارم ... همه ی وجود من انتظارتم قشنگه دستامون اگر که دوره.دلامون که دور نمیشه دل من جز با دل تو با دلی که جور نمیشه
|
نوشته شده توسط "من"
منم همون دیونه ی همیشگی... دوشنبه 1385/01/21 (0:37) نامه بي جواب سلام بهونه قشنگ من براي زندگي آره باز منم همون ديوونه ي هميشگي فداي مهربونيات چه مكني با سرنوشت دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت حال من رو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم كمه ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم حقيقت رو واست بگم به آخر خط رسيدم رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي نمي دوني چه قدر دلم تنگه براي ديدنت براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته يه قلب تنها و كبود هلاك يه نگاهته من مي دونم همين روزا عشق من از يادت ميره بعدش خبر ميدن بيا كه داره دوستت ميميره روزات بلنده يا كوتاه دوست شدي اونجا با كسي بيشتر از اين من و نذار تو غصه و دلواپسي يه وقت من و گم نكني تو دود اون شهر غريب يه سرزمين غربته با صد نيرنگ و فريب فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه چادر شب لطيف تو از روت شبا پس نزني تنگ بلور آب تو يه وقت ناغافل نشكني اگه واست زحمتي نيست بر سر عهد مون بمون منم تو رو سپردم دست خداي مهربون راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم از وقتي رفتي آسمونمون پر كبوتره زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره غصه نخور تا تو بياي حال منم اين جوريه سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه مثه يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟ دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه خون همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون يادت مي آد گريه هامو ريختم كنار پنجره داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره يادت ميآد خنديدي و گفتي حالا بذار برم تو رفتي و من تا حالا كنار در منتظرم امروز ديدم ديگه داري من رو فراموش مي كني فانوس آرزوهامونو داري خاموش ميكني گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست عكساي نازنين تو با چند تا گل كنارمه يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم داغ دلم تازه ميشه اسمت و وقتي مي آرم وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هيچ وقت نگير حرف منو به دل نگير همش مال غريبيه تو رفتي و من غريب شدم چه دنياي عجيبيه زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه ديوار خونمون پر از سايه ي غصه و غمه تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم ميشه مگه نگفتي همه جا ماله مني تا هميشه دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نذار تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار فكر نكني از راه دور دارم سفارش ميكنم به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميكنم اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا كتاب كه هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن نورشونو بدرقه پاكي خنده هات كنن يه شب تو پاييز كه غمت سر به سر دل مي ذاره .... همون كسي كه بيشتر از همه دوست داره "مریم حیدرزاده"
|
نوشته شده توسط "من"
|